خرید بک لینک
داشتم ساندویچِ کالباسم را میخوردم و گولوبولا میدیدم و نوشابهی دیشب را میخوردم که با ساندویچ مرغ برایم فرستاده بود و حتی درش را باز کرده بود که شاید نتوانم باز کنم سعی کردم نوشابهام را تمام کنم که نماند برای فردا شب ولی نتوانستم ساندویچم را خوردم و شروع کردم به مرتب کردن آشپزخانه صدایش را شنیدم که میگفت چنگیز روی دریچهی آئورت یادگاری نوشته خندیدم به نویسندهاش فکر کردم و به کالباسهایی که داشتم میگذاشتم توی یخچال به بچهام فکر کردم که چقدر حرفهایم برایش جالب نیست و من چه آدم بیخودیام که نصفِ روزم را صرف فکر کردن میکنم و اینکه چقد دی دریم های

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:39

سرِ صُپی دلم لرزیده یکی هنوزم میشهی اشوان را پلی کرده بود تا حالا نشنیده بودمش ولی همین که پلی شد دلم لرزید و یهو فلانی جاست پُستد عه فوتو دل به دل چی داشت فلانی؟ عکس خودش هم نبود که بگویید فلان و بیسار یک تابلوی نقاشی بود از مردی که دارد قصه میخواند و یک زن سمت راستش یک زن سمت چپش و دو زن دیگر آن طرفترش با لباسهای کاملا رسمی نشسته بودند و لبخندی سخیف بر لب داشتند و کپشن که یک هشتگ بیشتر نبود لایکش کردم سر صُپی هیچکدامِ آن چارصد نفر بیدار نیست... عجیب است این اشوان مرا از نوشتن باز میدارد کلمات یادم میرود نمیدانم چرا همچین حسی به من میدهد تمرکز میکنم

برچسب: دل به دل,دل به دلت بستم,دل به دل راه داره به انگلیسی,دل به دل همایون شجریان,دل به دل راه داره,دل به دل راه دارد,دل به دل راه داشتن,دل به دل راه داره یعنی چی؟,دل به دل راه دارد یا نه؟,دل به دل راه ندارد هرگز, نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:39

دیشب که خیلی قشنگ شده بودم و بعد از سه ساعت و نیم هنوز موهایم خیس بود با خودم میگفتم حاضر نیستم موهایم را با هیچ چیزی عوض کنم حتی اگر فلان بیسار اما یکهو انگار کسی در سرم با سرعت صد و هفتاد و پنج کیلومتر بر ساعت سرش را از ماشین بیرون اورد و به صورت سلوموشن گفت " حتی اگر " نگذاشتم دوباره چیز شوم حواسم را به مهران مدیری پرت کردم میخندیدم بی آنکه بفهمم چه میگوید راستش حالم چیز شده بود خاموش کردم و رفتم مسواک بزنم خودم را در آینه دیدم بالاخره بعد از یک سال موهایم به شانههایم رسیده بود دوستش داشتم قشنگم میکرد موهای ریختهام هم دوباره درآمده بود به دستهایم

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:39

” یک... دو... سه... یک... دو... سه ” این صدایی بود که مدام میشنیدم. تمام آن سه ماه و دو روز من به در کمدی که زیر راه پله بود آویزان بودم و فقد این صدا را میشنیدم که خیلی بی تابانه میشمرد ” یک... دو... سه ”. گاهی که از پله ها پایین می آمد صدای پاهایش را میشنیدم. گاهی هم جیغ دمپایی های لنگه به لنگه اش که میخ های کف پله قلقکشان میدادند.( میدانی... دمپایی ها وقتی خنده شان میگیرد جیغ میکشند. آدم ها هم. )

قصهی خودمه تمومشم نمیکنم

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:39

دیگر از عزیزم خطاب کردنت نمیترسم. میدانم حالت خوب نیست. اگر خوب بودی نمیرفتی. اما میتوانستی رفتنت را به فردا موکول کنی. دوازده شب هم فرداست اما فرداتر بهتر است. مثلا هشت شب فردا. عزیزم من بلد نیستم مثل تو زبان بریزم و از رفتن منصرفت کنم. من حتی نگاهت نمیکنم. این که داری می روی به من ربطی ندارد. زندگی خودت است. اما عزیزم تو نمی دانی. تو نمی دانی عزیزم...

برچسب: نویسنده: مهراد حیدری تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 23:39

صفحه بندی